تولدت مبارک من ...
-
تاریخ: 1397/2/11 ساعت: 16:03
سلام بعد از مدت ها برگشتم ...امشب شب تولدمه ... امشب از خدا یک کادوی خاص خواستم ... یک کادوی خاص که خیلی خیلی بهش احتیاج دارم ... دعا کنید خدا قبول کنه و کادوم را بهم بده چون خیلی بهش نیازش دارم ... ♥</a> نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 23:34 توسط مریم : Let's block ads! (Why?)
قسمت چهل و دوم
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:08
با صدای زنگ آیفون چشم هام را باز کردم . برنا روی صندلی روی تخت بالا سرم نشسته بود . سرم سنگین بود . برنا به سمتم خم شد و گفت : حالت خوبه ؟ _سرم . برنا : چیزی نیست . سرمت که تمام بشه خوب میشی . سروصدایی از بیرون میومد . _کی این جاست ؟ برنا: دایی و زهرا . پس حامین رفته بود .صداها بیش تر و بیش تر میشد ...
قسمت چهل و سوم
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:08
هیجده سال بعد وارد سالن فرودگاه میشم . مسافران دیگر کنار ریل منتظر چمدان هاشون هستن . خداراشکر میکنم که جز همین کیف دستی کوچک که همراهم بود چیزی دیگه ای نداشتم چون نه حوصله اش را داشتم که منتظر گرفتن چمدان بشم ونه انرژی اش رو . جلسه ی امروز اراک انرژی زیادی را ازم گرفته بود . با این حجم از قطعات چین...
قسمت چهل و چهارم
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 11:08
حامین برگشته ؟ بعد از هیجده سال ؟ _ برای چی برگشته ؟ برنا: منم مثل تو نمی دونم . _ با کی اومده ؟ برنا دستش را روی لبه ی پنچره گذاشت و به روبه خیره شد و گفت : تنهاست . نمی دونستم چی بگم استرس و اضطراب و ترس همه ی وجودم را گرفته بود . اگر تنهاست یعنی این که می خواهد برگرده . زمانی هم برگشته که راتین ه...
قسمت چهل و ششم
-
تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 21:57
نگاهی به دفترچه ی عمو کردم . تمام بدهی ها را تصفیه کرده بودم اما مقدار پول بیش تر از مبلغ بدهی ها بود . دفترچه را بستم و داخل کیفم گذاشتم و سوار شدم . قبل از حرکت شماره ی برنا را گرفتم و ماشین را روشن کردم و راه افتادم. بعد از چند بار بوق خوردن برنا
قسمت چهل و چهارم
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 16:37
حامین برگشته ؟ بعد از هیجده سال ؟ _ برای چی برگشته ؟ برنا: منم مثل تو نمی دونم . _ با کی اومده ؟ برنا دستش را روی لبه ی پنچره گذاشت و به روبه خیره شد و گفت : تنهاست . نمی دونستم چی بگم استرس و اضطراب و ترس همه ی وجودم را گرفته بود . اگر تنهاست یعنی این که می خواهد برگرده . زمانی هم برگشته که راتین ه...
قسمت چهل و پنجم
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 16:37
صدای تپش های قلبش بلند تر شد. شک زده و متعجب گفت : چی ؟ با صدایی می لرزید گفتم : حامین برگشته . میخواهد تو رو ازم بگیره . راتین : شما دیدینش؟ _ نه . فقط شنیدم که برگشته . تنها هم برگشته . وقتی تنها برگشته یعنی که برمیگرده . بعد از هیجده سال که برگه ی حضانت دیگه اعتباری نداره برگشته تا تو را ازم بگیر...
قسمت چهل و ششم
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 16:37
نگاهی به دفترچه ی عمو کردم . تمام بدهی ها را تصفیه کرده بودم اما مقدار پول بیش تر از مبلغ بدهی ها بود . دفترچه را بستم و داخل کیفم گذاشتم و سوار شدم . قبل از حرکت شماره ی برنا را گرفتم و ماشین را روشن کردم و راه افتادم. بعد از چند بار بوق خوردن برنا نفس نفس زنان تلفنش را برداشت و گفت : الو _ الو ، س...
قسمت چهل و هفتم
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 16:37
سرم را روی میز گذاشتم تا کمی از دردش کم بشه . امروز صبح با دیدن حامین صبرم ته کشید و باهم یک دعوای حسابی کردیم . وقتی هم رسیدم کارخونه یکی از دستگاه ها خراب شده بود و کار به کلی تعطیل شده بود . از شانس خوب من مهندس ناظر دستگاه هم رفته بود مرخصی . خدا را شکر خودم قبلا روی دستگاه کار کرده بودم و به هر...
قسمت آخر
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 16:37
چند ماه بعد . راتین از داخل اتاقش داد زد : مامان . مامان یک لحظه میاین . کیفم را روی تخت گذاشتم و به اتاقش رفتم و گفتم: جانم مامان ؟ راتین همون طور که داخل آیینه درگیر کرواتش بود؛ گفت : مامان میشه اینو برام ببندی ؟ خودم نمیتونم ؟ به سمتش رفتم و گفتم : بده من مامان جان . راتین کرواتش را از دور گردنش ...
قسمت سی و هشتم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:09
برنا: نقل من و سارا نقل دیوونه ای که یک سنگ را انداخته داخل چاه و حالا صدتا عاقل نمی تونن اون رو بیرون بیارن . من همیشه سارا را دوست داشتم ، اما به عنوان یک خواهر . درست مثل تو. سارا اشتباه به من دل سپرد . _ عاشق شدن هیچ وقت دست خود آدم نیست . اینو یادت باشه . عشق هیچ وقت برای ورود به قلب آدم ها در ...
قسمت چهلم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:09
با نوازش های دستی سرم را بلند کردم . درد بدی داخل گردنم پیچید که صدای آخم بلند شد. حامین تکیه اش را از تخت برداشت و گفت : چی شدی ؟ دستم را به گردنم گرفتم و گفتم : هیچی ، بد خوابیدم گردنم درد گرفت . حامین لبخند بد جنسی زد و گفت : خوب تقصیر خودته دیگه . میومدی بالا توی بغل خودم میخوابیدی گردنت هم خشک ...
قسمت چهل و یکم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:09
با صدای موبایلم سرم را روی پرونده بلند کردم . برنا بود . تماس را وصل کردم و گفتم :الو سلام خان داداش برنا: سلام خوبی ؟ _ الحمدالله ، خودت خوبی؟ برنا : منم خوبم ، میگم رامش تو قوری کتری داری؟ _ قوری کتری؟ آره دارم چه طور ؟ برنا: هیچی ، تستر چی ؟ تستر داری؟ _ آره اون هم دارم برنا : مخلوط کن ؟ _ دارم ب...
قسمت چهل و دوم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:09
با صدای زنگ آیفون چشم هام را باز کردم . برنا روی صندلی روی تخت بالا سرم نشسته بود . سرم سنگین بود . برنا به سمتم خم شد و گفت : حالت خوبه ؟ _سرم . برنا : چیزی نیست . سرمت که تمام بشه خوب میشی . سروصدایی از بیرون میومد . _کی این جاست ؟ برنا: دایی و زهرا . پس حامین رفته بود .صداها بیش تر و بیش تر میشد ...
قسمت چهل و سوم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:09
هیجده سال بعد وارد سالن فرودگاه میشم . مسافران دیگر کنار ریل منتظر چمدان هاشون هستن . خداراشکر میکنم که جز همین کیف دستی کوچک که همراهم بود چیزی دیگه ای نداشتم چون نه حوصله اش را داشتم که منتظر گرفتن چمدان بشم ونه انرژی اش رو . جلسه ی امروز اراک انرژی زیادی را ازم گرفته بود . با این حجم از قطعات چین...
قسمت سی و سوم
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
محتشم کمی صبر کرد و گفت : این سوالت یعنی بهم اعتماد کردی؟ سرم را پایین انداختم و گفتم : بیش تر به بابام و دست نوشته اش اعتماد کردم . محتشم آه آرومی کشید و گفت : همینش هم خوبه . نیم ساعت بعد از رفتنت ، مخفیانه رفتم اراک و با دکتر پدرو مادرت صحبت کردم . حال هیچ کدومشون خوب نبود . نمی تونستم اجازه بدم ...
قسمت سی و چهارم
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
سه سال بعد با شنیدن ختم دادگاه نا امید سرم را به سمت آقای محتشم برگردوندم . اون هم ناراحت بود . حتی توی دادگاه تجدید نظر هم هیچ اتفاقی نیوفت . همه یکی یکی از روی صندلی ها بلند می شدن اما ما روی صندلی ها نشسته بودیم . باراد جلو اومد و گفت : باز جای شکرش باقیه که کارخونه رو تونستیم ازشون پس بگیریم . ب...
قسمت سی و پنجم
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
اشک های سارا راه افتادن و سارا با همان بغض داخل گلوش گفت :منظورم مشخصه رامش. برنا هنوز عاشق حوراست اونقدر که بعد از این همه سال هنوز هم داره باهاش زندگی میکنه . برنا هنوز هم بعد از این همه سال میره به همون جایی که حورا را می برده و ساعت ها همون آهنگی را میزنه و می خونه که حورا دوست داشت . برنا به هی...
قسمت سی و ششم
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
فکرحامین و اون نگاه نگرانش داشت دیوونه ام میکرد . از روی تخت بلند شدم . کورمال کورمال چراغ خواب را روشن کردم . ساعت از دو نصف شب هم گذشته بود . تا الان حتما حامین خوابیده بود . اما دلم طاقت نمی آورد . گوشیم را از داخل کیفم برداشتم . بدون توجه به صد و هفتاد و شش تا میسکال و پیام از اتاق بیرون رفتم . ...
محتاجم به دعاتون ....
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
سلام دوستان عزیزم یک مشکلی پیش اومده ، واسم دعا کنید که مشکلم حل بشه . این مسئله می تونه همه ی آینده ام را تغییر بده .خودم که کم آوردم دیگه حداقل شما ها بین دعا ها و نمازهاتون من را هم دعا کنید که گره از کارم باز بشه . التماس دعا فراوان مریم پی نوشت : سلام . ممنونم از دعاهاتون . به لطف خدا و دعا های...