قسمت سی و هفتم - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
دستی روی صورتم کشیده شد . چشم هام را باز کردم و بلند شدم و نشستم . سوگل خانم کنار سجاده نشسته بود . لبخندی بهم زد و گفت : سلام ، ساعت خواب خانم سحر خیز ؟ چشم هام را مالیدم و گفتم : سلام ، مگه ساعت چنده ؟ سوگل خانم : چیزی تا دوازده نمونده . بلند شو که حامین همه را به خط کرده برای امشب . _ امشب ؟ مگه ...
قسمت سی و هشتم - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
برنا: نقل من و سارا نقل دیوونه ای که یک سنگ را انداخته داخل چاه و حالا صدتا عاقل نمی تونن اون رو بیرون بیارن . من همیشه سارا را دوست داشتم ، اما به عنوان یک خواهر . درست مثل تو. سارا اشتباه به من دل سپرد . _ عاشق شدن هیچ وقت دست خود آدم نیست . اینو یادت باشه . عشق هیچ وقت برای ورود به قلب آدم ها در ...
قسمت سی و نهم - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
مراسم خواستگاری اون روز با تمام مسخره بازی های برنا و تشر زدن های پدرش تمام شد . آقای محتشم جوری رفتار می کرد که انگار پدر منه ، نه حامین . اما با همه ی لطف های آقای محتشم و سوگل خانم باز هم بیش تر از هر چیزی نبود مامان و بابا و خانم جان حس می شد . کاش میشد چرخ روزگار اون جور می چرخید که ما می خواست...
قسمت چهلم - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
با نوازش های دستی سرم را بلند کردم . درد بدی داخل گردنم پیچید که صدای آخم بلند شد. حامین تکیه اش را از تخت برداشت و گفت : چی شدی ؟ دستم را به گردنم گرفتم و گفتم : هیچی ، بد خوابیدم گردنم درد گرفت . حامین لبخند بد جنسی زد و گفت : خوب تقصیر خودته دیگه . میومدی بالا توی بغل خودم میخوابیدی گردنت هم خشک ...
** - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 8:34
سلام مجدد بر همگی دوستان عزیزم داستان هنوز تمام نشده و ادامه داره . هنوز سرنوشت خیلی از شخصیت های رمان مشخص نشده ، به خصوص رامش . فقط برای این که پیش شما عزیزان بد قول نشم گفتم که فقط روزهای شنبه یا یکشنبه پست میگذارم به این خاطر که واقعا برنامه ام سنگین شده . مخلص همگی ممنون از همراهی و حضورتون ♥ ن...
قسمت سی و سوم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:16
محتشم کمی صبر کرد و گفت : این سوالت یعنی بهم اعتماد کردی؟ سرم را پایین انداختم و گفتم : بیش تر به بابام و دست نوشته اش اعتماد کردم . محتشم آه آرومی کشید و گفت : همینش هم خوبه . نیم ساعت بعد از رفتنت ، مخفیانه رفتم اراک و با دکتر پدرو مادرت صحبت کردم . حال هیچ کدومشون خوب نبود . نمی تونستم اجازه بدم ...
قسمت سی و چهارم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:16
سه سال بعد با شنیدن ختم دادگاه نا امید سرم را به سمت آقای محتشم برگردوندم . اون هم ناراحت بود . حتی توی دادگاه تجدید نظر هم هیچ اتفاقی نیوفت . همه یکی یکی از روی صندلی ها بلند می شدن اما ما روی صندلی ها نشسته بودیم . باراد جلو اومد و گفت : باز جای شکرش باقیه که کارخونه رو تونستیم ازشون پس بگیریم . ب...
قسمت بیست و چهارم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
از خواب پریدم . قفسه ی سینه ام مدام بالا و پایین می شد و نفس کشیدن برام سخت بود . دوباره همون خواب ظهر را دیدم . دوباره همون چهره های خونی مامان و بابا و خانم جان و دست های خونی محتشم بزرگ . یکمی که گذشت کم کم نفس کشیدن برام آسون تر شد . برای این که سارا بیدار نشه خیلی آروم از روی تخت بلند شدم . با ...
قسمت بیست و پنجم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
وقتی رسیدم شب بود . تهران توی شب برای دختری مثل من که نه کسی را میشناخت و نه جایی را برای رفتن نداشت یک جهنم به تمام معنا بود . رفتم داخل ساختمان ترمینال و توی یکی از سالن های شلوغش نشستم . همه ی فکر و ذکرم پیش بابا و مامانم بود . با شنیدن صدای اذان برای اولین بار برای خوندن نمازم دو به شک شدم . خوا...
قسمت بیست و ششم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
روز ها همین طور پشت سر هم میگذشتن . بدون توجه به رامشی که در آغاز جوانیش کم کم توی خونه ی محتشم بزرگ پیر و پیر تر می شد . تابستان رفت و پاییز هم پشت سرش حتی اولین برف زمستان هم بارید و من همچنان درگیر همان کابوس دست ها و صورت خونیم و یک بی خبری بزرگ از پدر و مادری که جونم به جونشون بسته . الان که فک...
قسمت بیست و هفتم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
استرس همه ی وجودم را گرفته بود و داشت حالم را بد و بدتر می کرد . _ برنا داری میکشیم . چی شده ؟ فکری به سرم زد اما نه . نباید درست باشد . بلند شدم جلوی باراد ایستادم و با صدایی که می لرزید گفتم : برای مامان ... بابام که اتفاقی نیوفته ؟ هان ؟ به چشم های باراد نگاه می کردم و با نگاهم التماسش میکردم که ...
قسمت بیست و هشتم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
بعد از تمام شدن اذان به داخل اتاق برگشتم و داخل آشپزخانه وضو گرفتم . مثل این چند وقت اخیر ، جانمازم را کنار تخت حامین پهن کردم و نماز صبحم را خوندم . نمازم که تمام شد ، قرآن کوچیکم را از داخل اتاق آوردم و به تخت حامین تکیه دادم و شروع کردم به خوندن سوره های قرآن . نزدیک به یک جز خونده بودم که صدایی ...
قسمت بیست و نهم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
اون قدر به گذشته فکر کردم که کم کم خوابم برد . وقتی چشم باز کردم هنوز داخل ماشین بودم و ماشین هم همچنان به مسیرش ادامه میداد . به خاطر طرز نشستنم کمرم حسابی درد گرفته بود . صاف شدم و زیر چشمی به آقای محتشم نگاه کردم که همون طور بیدار به روبه روش نگاه میکرد . شیشه های دودی بهم این اجازه را نمیدادن که...
قسمت سی ام - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
با صدای زنگ موبایل چشم هام را باز کردم . هوا هنوز تاریک بود . محتشم : الو سلام ... چی شده ؟ .... درست حرف بزن ببینم چی شده ... حامین چی شده ؟ ... حتما باز هم خیالاتی شدی .... مطمئنی ؟... گوشی را بده برنا یا باراد ببینم ... الو ....برنا...خیلی خوب حالا چه فرقی داره باراد سوگل خانم چی میگه ؟ .... مطمئ...
قسمت سی و یکم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
خانم همون طور که سرش توی کامپیوترش بود گفت :متاسفانه همه ی اتوبوس های منطقه ی غرب و شمال و جنوب غربی به خاطر بارش سنگین برف لغو شده . احتمالا مجبور بشید تا فردا یا حتی پس فردا صبر کنید . عصبانی گفتم : یعنی چی خانم مگه همچین چیزی ممکنه ؟ بارش برف چه ربطی به حرکت اتوبوس داره ؟ خانم : خانم این به من رب...
قسمت سی و دوم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:00
وقتی رسیدیم برنا با یک بطری آب خون دماغش را شست و با هم وارد خونه شدیم . اول برنا و پشت سرش هم من بودم . همه منتظر ما نشسته بودن حتی پدر و مادر باراد و برنا هم بودن . هنوز کامل نرسیده بودیم که محتشم بلند شد و محکم زد توی گوشم . این هم از سومیش . از قدیم میگن تا سه نشه بازی نشه . صدای هین بلند سارا و...
پیام عذر خواهی - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
سلام به همه دوستان عزیز واقعا شرمنده ام از همه ی شما این دو روز منزل نبودم و به اینترنت هم متاسفانه دسترسی نداشتم برای همین نتونستم پشت جدید بگزارم . شرمنده روی ماه همه ی شما هستم امیدوارم که بتونم جبران کنم و این مسئله هم انشاالله دیگر تکرار نشود. بازهم از همه ی شما عذر می خواهم . ♥ نوشته شده در سه...
قسمت دوازدهم - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
چادرم را جمع کردم و با آن صورتم را گرفتم که مبادا کسی بشناستم . ازتعدا زیادی پله بالا رفتم . در به طور خودکار باز شد . داخل شدم و نگاهی به تابلوی راهنما کردم . بخش فروش را در تابلو پیدا کردم . طبقه ی سوم ، راه روی شماره ی چهار ، نگاهی به آسانسور کردم ، جمعیت زیاد جلوی آسانسور وادارم کرد که بیخیال
قسمت سیزدهم - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
یک دفعه از خواب پریدم . نفس نفس می زدم اما حس می کردم که تمام سلول های بدنم نیازمند اکسیژن هستند . چندین نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر شد اما همچنان عرق می ریختم. ملحفه ای را که رویم کشیده بودم رد کردم و از جا بلند شدم . چراغ روشن کردم . آب می خواستم برای همین به آشپزخانه رفتم وکمی آب خوردم . خنکی آب
اطلاعیه... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
سلام دوستانی که علاقه مند هستند تا رمان را در سایت نگاه دانلود پیگیری کنند . رمان در این سایت هم قرار گرفت باز هم میگم که گذاشتن رمان در سایت های دیگر به این معنا نیست که دیگر رمان را داخل این وبلاگ نمی گذارم بلکه اگر خدا بخواهد تا آخرین قسمت رمان را در وبلاگ قرار می دهم . http://forum.negahdl.com/t...