قسمت چهاردهم
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
نگاهی به چشمان حامین محتشم کردم . پر از اشک بودند و چند ثانیه بیش تر طول نکشید که اشک ها سد چشمانش را شکستند و سرازیر شدند . همان جا روی دوپا نشستم . به سمتش خم شدم و با گوشه ی شالم اشک های چشم هایش را گرفتم و گفتم: واس کی گریه می کنی ؟ واسه منی که چیش خانم جانم بدقول شدم یا خانم جانی که بدون اینک
قسمت پانزدهم
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
داخل راه پله بودم که یادم افتاد که فراموش کردم نماز صبحم را بخونم . فراموش که نه خواب موندم . خدایا خودت به بزرگی ات ببخش. مستقیم به قلمرو سوگل خانم یعنی آشپزخانه رفتم . سوگل خانم داشت ظرف های غذای حامین محتشم را میشست . _ سلام و صبح بخیر مجدد _سلام به روی ماهت ، صبرکن الان ظرف هارا می شورم و برات
قسمت شانزدهم
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
_ کی ؟ _ شما دیگه ؟ _ خوب من که منم باقی مون کو؟ _ باقی تون ؟ منظورتون چیه ؟ _ من از کجا بدونم تو همین الان گفتی شما ، شما یعنی من و چند تا دیگر ، اون چند تا کو ؟ و شروع کرد و دورو برش را دیدن . تازه منظورش را فهمیدم، لبخندی زدم و گفتم : از دست شما؟ _ باز گفت شما؟ خو من و کی ؟ _ خیلی خوب تو خوب شد
قسمت هیفدهم
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
بی خیال همه ی افکارم شدم و مستقیم به حیاط رفتم . حیاط زیبایی بود . یک جورایی مثل حیاط خانه ی خودمان بود که با خانم جان درستش کرده بودیم البته در ابعاد خیلی بزرگ تر . پر بود از درختان میوه و گل های مختلف که با سلیقه کاشته شده بودند. حتی مثل باغچه ی خانه ی ما سبزی و گوجه فرنگی و خیار هم کاشته بودند .
قسمت هجدهم
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:50
پس اون پسری که پوشک حامین را عوض میکنه و مادرش مریضه نعمته ، با این حساب هر روز باید باهاش روبه رو بشم حداقل به خاطر حامین ولی واقعا این پسره یک چیزیش میشد . سوگل خانم و برنا داشتند هم چنان سر قضیه ی نعمت باهم بحث می کردند که تلفن برنا زنگ خورد . برنا موبایلش را از جیبش بیرون آورد و با دیدن اسم تما
قسمت دوم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
با صدای خانم خانم گفتن های مردی از خواب پریدم . نگاهی به اطراف انداختم و به مردی که منتظر نگاهم می کرد . کمی طول کشید تا همه چیز را به یاد بیاورم . ای کاش همه چیز خواب بود و الان تمام می شد، ای کاش اما به قول مامان کاش را کاشتیم سبز نشد . چقدر یکدفعه ای دلم برای مادرم تنگ شده ، خدایا آخر این راهی ک
قسمت سوم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
نگاهی به دور و بر اتاق کردم ، بیش تر شکل یک سوئیت کوچک بود تا یک اتاق . همه چیزی سفید بود از دیوار گرفته تا سرامیک ها ، درها و پرده ها ، همه و همه سفید بود حتی تختی که در وسط اتاق قرار داشت و مردی که با ملافه ی سفید بر روی آن خوابیده بود و این سفیدی همه چیز را ترسناک کرده بود خیلی ترسناک درست مانند
قسمت چهارم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
با صدای زنگی از خواب بیدار شدم . همه جا روشن بود انگار که کسی فراموش کرده بود لامپ اتاق را خاموش کند و آن شخص خود من بودم. نگاهی به اطراف کردم کمی زمان برد تا متوجه شوم که اتاقی که درش بودم کجاست و چی شده است؟ نگاهی به اطراف کردم . هنوز صدای زنگ می آمد . به دنبال صدا گشتم . صدا از داخل یکی از کمد ه
قسمت پنجم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
دفتر و کتاب و برگه ها را از داخل کشو بیرون آوردم و روی تخت ریختم . خوب از کجا شروع کنم ؟ فکر کنم دفتر گزینه ی خوبی باشد . دفتر را بر داشتم و آن را باز کردم و شروع به خواندن کردم . در داخل دفتر تمام برنامه ی غذایی و دارویی حامین محتشم نوشته شده بود . از صبحانه گرفته تا شام و میان وعده و مکمل ها با
قسمت ششم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
مواد داخل پارچ تمام شده بود . سوگل خانم با پارچه ی تمیزی که داخل دستش بود لوله را تمیز کرد و ملحفه را روی حامین محتشم کشید و پارچ را روی میز گذاشت . نگاهی به من انداخت و ادامه داد:همون شب همه چیز را جمع کردیم و از خانواده ی من خداحافظی کردیم . صبح خروس خون هم آمدیم تهران و بعدش هم توی این خونه ، مح
قسمت هفتم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
یکی از پسر ها د رحالی که از سر و کول همدیگر بالا می رفتند گفت : کور خوندی اگر بزارم ،شرط را باختی حالا هم باید ... که با دیدن سوگل خانم دست از سر پسر دیگر برداشت و دست هایش را باز کرد و به سمت سوگل خانم آمد و گفت : به به سوگلی خودم ، بابا پارسال دوست امسال آشنا ، فردا غریبه ، ستاره ی سهیل شدی ، این
قسمت هشتم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
باراد هم به نشانه ی تاسف سری تکان داد و گوشه ی تخت نشست و به من که ایستاده بودم اشاره کرد و گفت : بفرمایید بشینید ، راحت باشید . تشکری کردم و روی همان صندلی قبل نشستم . برنا: بهتر هست که بریم داخل اتاق و آن جا حرف بزنیم . اراد سری تکان داد و از جا بلند شد . در اتاق باز بود و برنا مثل گوساله سرش را
قسمت نهم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
برنا به پشت سر ما نگاهی انداخت و ناگهان لبخند بر صورتش نقش بست و به دنبال آن صدای سوگل خانم آمد: کجا بپرد ؟ من هول شدم و به عقب برگشتم و گفتم : کی ؟ چی؟ کسی نمی خواهد بپرد . برنا: اِ چرا داری دروغ میگی ؟ سوگلی این دو نفر می خواستند من را از بالکن بیندازند داخل باغ که شما به دادم رسیدید . از سوگل خان
قسمت دهم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
روی مبل همان طور نشسته خوابم برده بود که با صدای تلفن بیدار شدم . فکر کردم آقاست اما یک خانم بود . گفت آقا توی جاده ی نزدیک تهران تصادف کردند و حال خوبی ندارند . باید سریع تر خودم را به بیمارستان می رساندم بیمارستان ، نمی دانستم چه کاری باید انجام بدهم. تنها چیزی که توی اون لحظه به ذهنم رسید این بو
قسمت یازدهم
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 19:52
سوگل خانم خواست حرفی بزند که با صدای یکی از پسر ها که داشت صدایش می زد سریع صورتش را دستانش پاک کرد و از جا بلند شد و به سمت در رفت . من هم از جایم بلند شدم و سوگل خانم را با نگاه تا در سالن بدرقه کردم . بعد از این که سوگل خانم از سالن بیرون رفت دوباره نگاهی به تابلو آن زن و مرد کردم . احتمالا آن مر