
امشب شب تولدمه ... امشب از خدا یک کادوی خاص خواستم ... یک کادوی خاص که خیلی خیلی بهش احتیاج دارم ... دعا کنید خدا قبول کنه و کادوم را بهم بده چون خیلی بهش نیازش دارم ...

♥</a> نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 23:34 توسط مریم :
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
با صدای زنگ آیفون چشم هام را باز کردم . برنا روی صندلی روی تخت بالا سرم نشسته بود . سرم سنگین بود .
برنا به سمتم خم شد و گفت : حالت خوبه ؟
_سرم .
برنا : چیزی نیست . سرمت که تمام بشه خوب میشی .
سروصدایی از بیرون میومد .
_کی این جاست ؟
برنا: دایی و زهرا .
پس حامین رفته بود .صداها بیش تر و بیش تر میشد . صدای یک زن بود که حقش را می میخواست .
_صدای چیه ؟
برنا : نمی دونم الان میرم میبینم .
برنا از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت . در شکسته بود و با رفتن برنا بسته نشد . حالا صداها واضح تر شده بود اما باز هم نمی تونستم بفهمم چی میگن . دستم را بردم و سرم را از داخل دستم بیرون کشیدم . خون ازش بیرون زد . همون چسبی را که به سوزن سرم زده بود را کندم و روی زخم گذاشتم و فشار دادم تا خونش قطع بشه . از
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
هیجده سال بعد
وارد سالن فرودگاه میشم . مسافران دیگر کنار ریل منتظر چمدان هاشون هستن . خداراشکر میکنم که جز همین کیف دستی کوچک که همراهم بود چیزی دیگه ای نداشتم چون نه حوصله اش را داشتم که منتظر گرفتن چمدان بشم ونه انرژی اش رو . جلسه ی امروز اراک انرژی زیادی را ازم گرفته بود . با این حجم از قطعات چینی که با نصف قیمت توی بازار بود، کم تر شرکتی حاضر به استفاده ی از قطعات ایرانی میشد و همگی کیفیت را فدای قیمت پایین تر و سودشون میکردن . تعداد زیادی از کارخونه ها تعطیل یا ورشکست شدن . کارخونه ی اراک هم فاصله ی زیادی تا ورشکستگی و بسته شدن نداشت .
از فرودگاه که بیرون میام تاکسی دربستی تا خونه میگیرم . نگاهی به ساعت میکنم . دو و نیم شبه . بعد از چهل دقیقه به خونه میرسیم . پول راننده را حساب میکنم
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
با صدای زنگ آیفون چشم هام را باز کردم . برنا روی صندلی روی تخت بالا سرم نشسته بود . سرم سنگین بود .
برنا به سمتم خم شد و گفت : حالت خوبه ؟
_سرم .
برنا : چیزی نیست . سرمت که تمام بشه خوب میشی .
سروصدایی از بیرون میومد .
_کی این جاست ؟
برنا: دایی و زهرا .
پس حامین رفته بود .صداها بیش تر و بیش تر میشد . صدای یک زن بود که حقش را می میخواست .
_صدای چیه ؟
برنا : نمی دونم الان میرم میبینم .
برنا از روی ص
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان
هیجده سال بعد
وارد سالن فرودگاه میشم . مسافران دیگر کنار ریل منتظر چمدان هاشون هستن . خداراشکر میکنم که جز همین کیف دستی کوچک که همراهم بود چیزی دیگه ای نداشتم چون نه حوصله اش را داشتم که منتظر گرفتن چمدان بشم ونه انرژی اش رو . جلسه ی امروز اراک انرژی زیادی را ازم گرفته بود . با این حجم از قطعات چینی که با نصف قیمت توی بازار بود، کم تر شرکتی حاضر به استفاده ی از قطعات ایرانی میشد و همگی کیفیت را
برچسب:
نویسنده: النا کریمیان